روزی روزگاری عابدی در کوهی دور از مردم به تنهایی زندگی میکرد و روزهای خود را به روزه و عبادت خداوند مشغول بود. شبها هم قرص نانی به دستش میرسید که نصف آن را برای شام میخورد و نصف دیگر را برای سحر نگه میداشت. به این ترتیب با قناعت زندگی خود را میگذراند و… ادامه خواندن داستان عابد کم صبر و سگ گرسنه
دسته: داستان های کهن
داستان ترس هرمز – از گلستان سعدی
از هرمز، پادشاه ساسانی پرسیدند: از وزیران پدرت چه خطا و اشتباهی دیدی که دستور دادی آنها را زندانی کنند؟ هرمز جواب داد: هیچ خطایی ندیدم. اما دیدم در دلشان از من بسیار میترسند و به وفاداری من اعتماد کامل ندارند. ترسیدم به خاطر اینکه میترسند به آنها آسیبی برسانم خودشان پیش دستی کنند و… ادامه خواندن داستان ترس هرمز – از گلستان سعدی
داستان رضایت حسود – از گلستان سعدی
فرزند فرمانده لشکری را در سرای اغلمش (نام یکی از پادشاهان ایرانی) دیدم که فهم و عقل و هوشیاری فراوانی داشت و از همان دوران کودکی آثار بزرگی در پیشانی او آشکار بود. او به خاطر زیبایی ظاهری و باطنی که داشت مورد توجه پادشاه قرار میگیرد. چنان که توانایی و قدرت به فضایل است نه… ادامه خواندن داستان رضایت حسود – از گلستان سعدی
داستان پسر کوتاه پادشاه – از گلستان سعدی
پادشاهی بود که یکی از فرزندانش کوتاه قد بود و برادران دیگر برخلاف او بلند قد و دارای چهره ای زیبا بودند. پدر نیز با بیمیلی به پسر کوتاه قامتش نگاه میکرد و او را پست و حقیر میدانست. پسر با هوشیاری و زیرکی سعی میکند چشم دل پدر را بیدار کند و میگوید: ای… ادامه خواندن داستان پسر کوتاه پادشاه – از گلستان سعدی
ماجرای چهار مرد و انگور – از مثنوی معنوی
مردی به چهار نفر یک درهم پول میدهد. اولی که فارسی زبان بود میگوید من با این یک درهم انگور میخرم. دیگری که عرب زبان بود گفت نه ای دغل کار؛ من عنب میخواهم نه انگور. سومی که ترک زبان بود گفت: من عنب نمیخواهم، اُزُم میخواهم. چهارمی هم که رومی بود گفت: این گفتگو… ادامه خواندن ماجرای چهار مرد و انگور – از مثنوی معنوی
داستان غلام دریا ندیده – از گلستان سعدی
متن حکایت به زبان ساده امروزی پادشاهی قصد سفر با کشتی میکند. غلامی غیر عرب همراه پادشاه بود که برای اولین بار با کشتی سفر میکرد و تا به حال دریا را ندیده بود. غلام از ترس به گریه و زاری میافتد. اطرافیان هرچه تلاش میکنند با مهربانی و محبت، غلام را آرام کنند فایده… ادامه خواندن داستان غلام دریا ندیده – از گلستان سعدی
داستان چشم سالم سلطان – از گلستان سعدی
متن حکایت به زبان ساده امروزی یکی از پادشاهان خراسان در خواب، محمود سبکتگین (سلطان محمود غزنوی) را میبیند که تمام بدنش متلاشی شده و از هم فروریخته است. اما چشمهایش همچنان در کاسه چشم سالم مانده بود و به اطراف نگاه میکرد. پادشاه از خوابی که دیده بود شگفت زده میشود و حکیمان و… ادامه خواندن داستان چشم سالم سلطان – از گلستان سعدی
داستان اسیر و وزیر نیک خواه – از گلستان سعدی
متن داستان به زبان ساده امروزی پادشاهی دستور به کشتن اسیری میدهد. اسیر که متوجه میشود مرگش نزدیک است شروع میکند به ناسزاگویی و به عبارت امروزی وقتی میبیند آب از سرش گذشته هرچه از دهانش درمیآید به پادشاه میگوید. پادشاه که متوجه سخنان اسیر نمیشود (حال یا زبان اسیر متفاوت است یا این ناسزاها… ادامه خواندن داستان اسیر و وزیر نیک خواه – از گلستان سعدی