-
قصه جک و پادشاه ظالم
روزی روزگاری پادشاه ظالم و پول دوستی بود که از مردمش مالیات سنگین میگرفت. تنها چیزی که برای پادشاه مهم بود ثروت و دارایی هایش بود و حاضر بود برای جمع کردن ثروت بیشتر دست به هرکاری بزند. مردم از پادشاه بسیار ناراضی بودند. کم کم صدای اعتراض های مردم به گوش پادشاه رسید. مردم……
-
داستان شب بارانی
باران شدیدی میبارید. آسمان، تاریک و خیابان خیس و لغزنده بود. عابرین پیاده درحالیکه خودشان را زیر چترهایشان پنهان کرده بودند سعی میکردند بدون اینکه خیس شوند زودتر خودشان را به خانه برسانند. اما در میان همهمهی خیابان، مجید و سارا عجلهای برای رفتن نداشتند. زن و شوهر جوانی که حدود یک سال از ازدواجشان……
-
قصه پسربچهای که از گوجه فرنگی خوشش نمیآمد!
روزی روزگاری پسر کوچکی بود که گوجه فرنگی دوست نداشت. او از رنگ قرمز گوجه فرنگی ها خوشش نمیآمد. به همین خاطر همیشه گوجه فرنگی های غذایش را از داخل ظرف غذا جدا میکرد و از خوردن آنها خودداری میکرد. یک روز پسرک در اتاقش خوابیده بود که با صدایی عجیب از خواب بیدار میشود.……
-
قصه کمک خرس کوچولو
روزی روزگاری خرس کوچکی به نام بنی با خانواده اش در یک جنگل سرسبز زندگی میکردند. بنی همیشه دلش میخواست به دیگران کمک کند و خرس مفیدی باشد. یک روز، بنی دوستش خرگوش را در جنگل دید که تلاش میکرد سبد سنگینی پر از هویج را به خانهاش ببرد. بنی میخواست به دوستش کمک کند……
-
داستان دعای لیلی
لیلی (Lily) دختر جوانی بود که به خدا ایمان نداشت. او اینطور باور داشت که هر آنچه در زندگی اتفاق میافتد فقط یک اتفاق است و هیچ قدرت بالاتری وجود ندارد که بتواند این اتفاقات را کنترل کند. روزی برادر ده سالهاش هنگام برگشت از مدرسه تصادف میکند. پسرک به کما میرود. لیلی وقتی برادر……
-
داستان پسری در خیابان سرد
پسرک شب ها را در خرابهای سر میکرد. نه خانواده ای داشت و نه خانه ای. هر روز صبح زود بیدار میشد و تا پاسی از شب در خیابان ها دستفروشی میکرد. هر چیزی که میتوانست میفروخت، گاهی اوقات روزنامهای به مردهای جدی رهگذر میفروخت. بعضی روزها به بچههایی که از مدرسه به خانه گرم……
-
قصه خیار قرمز
روزی روزگاری خیار قرمزی به نام کاکلی در یک باغ بزرگ زندگی میکرد. کاکلی اصلا از رنگ خودش راضی نبود و همیشه احساس میکرد با خیارهای دیگر متفاوت است. او فقط یک آرزو داشت آن هم این بود که رنگش مانند همه خیارها سبز باشد. کاکلی به دوستان سبز خود حسادت میکرد چرا که میدید……