داستان خواستگار احمق و رنگ کردن ریش براساس حکایتی از کتاب موش و گربه شیخ بهایی است. آنچه در ادامه این مطلب میخوانید بازنویسی ساده و امروزی این حکایت توسط قصه دون است.
روزی مردی برای فروش گلهای گوسفند به شهر اصفهان میرود. از آنجایی که در آن روزگار گوسفند و فروشنده گوسفند فراوان بود خریدار برای گوسفند پیدا نمیشد. تا اینکه مرد توانست گوسفندان را به وعده و وعید در روستایی بفروشد.
مرد که دید تا فرارسیدن زمان وعده مدتی طول میکشد و در آن حوالی هم جا و مکانی ندارد با خود فکر کرد بهتر است زنی بگیرد تا به این ترتیب شاید بتواند جایگاهی برای خود دست و پا کند. پس دختری پیدا کرد و زنی که کارش واسطهگری ازدواج بود را برای خواستگاری به نزد خانواده دختر فرستاد.
آشنایان دختر گفتند ما باید اول داماد را ببینیم. زن واسطه پیش مرد گوسفند فروش آمد و ماجرا را برای او تعریف کرد و گفت: چون در این مدت لباسهایت کثیف شده و خودت هم ظاهر مناسبی نداری باید ابتدا حمام بروی، ریشت را رنگ کنی، دارو1 بزنی و لباس پاکیزه بپوشی؛ آنوقت با هم پیش خانواده دختر میرویم تا تو را ببینند.
مرد به حمام رفت و گفت برایش دارو بیاورند. اما از روی نادانی بدون اینکه بپرسد این دارو، داروی ریش است یا جای دیگر، دارو را به ریش و سبیل خود کشید. پس از چند دقیقه به خیال آنکه ریش و سبیلش رنگ گرفته است روی آن آب ریخت و موی ریش و سبیلش پایین ریخت. مرد با خودش فکر کرد لابد رنگ کردن همینطوری است.
گوسفند فروش نادان پس از حمام به مغازه دلاکی2 رفت و از او خواست ریش و سبیلش را کوتاه کند. دلاک که نگاهش به صورت او افتاد گفت: مگر شراب (ماده مستکننده) خوردهای؟ مرد که فکر کرد اگر شراب نخورده باشد او را اصلاح نمیکنند گفت: بله شراب خوردهام. دلاک هم آینه را به دست مرد داد. مرد وقتی در آینه نگاه کرد دید روی صورتش خبری از ریش و سبیل نیست!