همین که نورا از اتاق طلایی پا به اتاق عمه لیزا گذاشت صدای تاد را از راهرو شنید: نورا… نورا.
درِ اتاق عمه لیزا بلافاصله برای نورا باز شد و نورا سراسیمه از اتاق خارج شد. خوشبختانه هنوز خبری از مادربزرگ و سایر اهالی خانه نبود. نورا با عجله به سمت تاد که گریان نزدیک پلهها ایستاده بود رفت و او را در آغوش کشید.
– من اینجام تاد. نترس.
– کجا… بودی؟
نورا در حالیکه سعی میکرد اشکهای تاد را با دست پاک کند اشک از چشمهای خودش هم سرازیر شد و آهسته گفت: معذرت میخوام. حالا که اینجام. دیگه… گریه نکن.
– نورا یه… خواب بد دیدم. خیلی بد.
– چی شده بچهها؟
صدای مادربزرگ بود. مادربزرگ و اِما داشتند از پلهها بالا میآمدند. به نظر میرسید با سر و صدای تاد از خواب پریدهاند.
– چیزی نیست مادربزرگ، تاد خواب بد دیده.
حالا نوبت مادربزرگ بود که تاد را بغل کند: عزیزم. ما اینجاییم گریه نکن.
– نورا پیشم نبود مادربزرگ، خیلی ترسیدم.
مادربزرگ نگاهی به نورا کرد.
نورا مِنمِنکنان گفت: من اومده بودم…
مادربزرگ گفت: خیلی خب، بهتره صبح در موردش حرف بزنیم. الآن موقع خوابه بچهها… تاد اگه بخوای میتونی امشب پیش من بخوابی.
تاد بدون اینکه حرفی بزند نگاهی به نورا کرد. نورا لبخندی زد و تاد دست مادربزرگ را گرفت.
– نورا تو هم بهتره بخوابی.
– چشم مادربزرگ.
تاد همراه مادربزرگ و اِما از پلهها پایین رفت و نورا رفتنش را تماشا کرد. با خودش فکر کرد کاش تاد را تنها نگذاشته بود. ولی مگر چارهای هم داشت؟ او را که نمیتوانست با خودش به دره ستارههای درخشان ببرد. از طرفی هم تاد خیلی به او وابسته بود. مخصوصا از وقتی پدر و مادرشان را از دست داده بودند.
از زمان ورودشان به خانه جدید، این بار دومی بود که تاد از خواب بیدار میشد و نورا در اتاق نبود. بدتر از همه اینکه مادربزرگ هم این موضوع را فهمیده بود. حتما فردا روز سختی در انتظارش بود. چه بهانهای میتوانست برای شبگردیهایش جور کند؟ البته اگر تاد متوجه خروجش از اتاق عمه لیزا شده باشد ممکن بود وضعیت از این هم بدتر شود.
***
صبح نورا با صدای تاد از خواب بیدار شد: پاشو نورا. مادربزرگ گفت صبحانه آمادهس.
نورا روی تخت نشست و گفت: باشه. تو برو منم میام.
تاد گفت: باشه و به طرف در رفت. نورا که هنوز هم به خاطر تنها گذاشتن تاد عذاب وجدان داشت برادر کوچکش را با محبت نگاه میکرد و قبل از اینکه تاد از اتاق خارج شود ناخواسته او را صدا زد.
تاد صورتش را برگرداند و گفت: چیه؟
نورا کمی مکث کرد و گفت: هیچی.
***
بعد از صبحانه مادربزرگ به تاد گفت: عزیزم، بهتره به پدربزرگت سری بزنی. مطمئنم پدربزرگ برات چیزای خوبی داره.
– واقعا مادربزرگ؟ یه اسباب بازی؟
مادربزرگ خندید و گفت: آره عزیزم.
تاد که از هیجان نمیتوانست صبر کند از روی صندلی بلند شد و گفت: بریم نورا.
نورا از روی صندلی نیمخیز شده بود که مادربزرگ گفت: بشین نورا. تاد من با خواهرت یه حرفایی دارم.
نورا دوباره روی صندلی نشست. لبخند تاد از روی صورتش محو شد و او هم روی صندلیش نشست.
– تاد عزیزم، حرفای من و خواهرت خصوصیه.
نورا به تاد لبخندی زد و گفت: تو برو پیش پدربزرگ. پدربزرگ منتظره.
***
همین که نورا و مادربزرگ تنها شدند سکوتی بینشان حکمفرما شد. مادربزرگ بالاخره به حرف آمد: نورا، حتما حدس میزنی قراره درباره چی حرف بزنیم.
– بله مادربزرگ.
– خب.
– من… معذرت میخوام.
– خیلی خب. ببین… میخوام بدونی هر دوی شما نوههای عزیز من هستید و من واقعا دوستتون دارم. اگه مشکلی هست یا چیزی اذیتت میکنه بهتره به من بگی. قول میدم تا جایی که بتونم کمکت کنم.
نورا سرش را پایین انداخته بود.
مادربزرگ با دست سر نورا را بالا گرفت و گفت: نمیدونم چی باعث میشه شبها نتونی راحت بخوابی. درسته… تو یه حادثه بد رو پشت سر گذاشتی… ولی… باید باهاش کنار بیای عزیزم.
– سعی میکنم مادربزرگ.
– باید به فکر تاد هم باشی. اون خیلی تو رو دوست داره. لطفا شبها موقع خواب تنهاش نگذار… حتی برای قدم زدن توی راهرو.
– چشم.
– قدم زدن هیچوقت به خوابیدن کمک نمیکنه… خیلی خب… میدونم میخوای زودتر بری پیش تاد. بهتره منتظرش نگذاری.
– ممنون مادربزرگ.
نورا با لبخند از مادربزرگ جدا شد و به طرف کتابخانه راه افتاد در حالیکه موضوع تنها گذاشتن تاد برای رفتن به دره ستارههای درخشان فکرش را حسابی مشغول کرده بود.
***
در کتابخانه نه خبری از تاد بود نه پدربزرگ. همین که نورا از کتابخانه بیرون آمد تاد را دید که با هیجان او را صدا میزد و به طرفش میدوید: نورا نورا بیا ببین یه تاب قشنگ و بزرگ توی باغه. نورا گفت: تاب؟!
تاد در حالی که دست نورا را گرفته بود و میکشید گفت: آره پدربزرگ درستش کرده.
طولی نکشید که نورا هم تاب را دید، پدربزرگ از کار دست کشید و گفت: مثل اینکه دیگه مهرههاش هم صدا نمیده.
نورا گفت: سلام پدربزرگ…
پدربزرگ جواب داد: سلام دخترم… چطوره؟
– خیلی خیلی قشنگه.
– این تاب وقتی بچهها کوچیک بودن به همهشون سواری داده. خیلی وقت بود گوشه انباری افتاده بود. فکر کردم دیگه وقتشه دوباره ازش استفاده کنیم. با یه رنگ از روز اولشم بهتر شد.
نورا گفت: یعنی عمه لیزا هم با همین تاب بازی میکرده؟
پدربزرگ گفت: معلومه… عاشقش بود.
نورا دستی روی تاب کشید گویا داشت تابی که روزی عمه لیزا با آن لحظات شادی را سپری کرده بود نوازش میکرد. تاد روی تاب نشست و گفت: هُلم بده.
پدربزرگ گفت: موقع ناهار میبینمتون بچهها، خوش بگذره.
نورا گفت: ممنون پدربزرگ.
نورا و تاد تنها ماندند. نورا هم شروع کرد به هُل دادن تاب. تاد همینطور که سوار بر اسباببازی جدیدش بالا و پایین میرفت صدای خندههایش هم بیشتر میشد. اما بعد از چند بار تاب خوردن انگار بازی کردن را فراموش کرده باشد پرسید: نورا، دیشب توی اتاق عمه لیزا بودی؟
نورا ماتش برد و از هُل دادن تاب دست کشید. پس همه چیز یادش بود: درِ اتاق عمه لیزا قفله.
– ولی من دیدم از اتاق عمه لیزا بیرون اومدی.
– حتما فکر کردی. دیشب چشمات خواب آلود بود.
– نه نورا… من بیدار بودم.
– خیلی خب…
نورا تاب را نگه داشت.
– هُلم بده.
– ببین تاد. قول میدی هرچی بهت میگم به کسی نگی؟
تاد حالا به چشمهای نورا نگاه میکرد: به هیچکس؟
– آره. فقط خودم و خودت.
– یعنی یه راز؟
نورا لبخندی زد و گفت: آره تاد.
– ولی نباید چیزی رو از پدربزرگ و مادربزرگ پنهان کنیم.
– این فرق میکنه.
– چه فرقی؟
– بزرگترها حرفامون رو باور نمیکنن.
– چرا؟
– تاد، میخوای بدونی من چجوری رفتم توی اتاق عمه لیزا یا نه؟
تاد سری تکون داد.
– پس اینقدر سوالپیچم نکن. باید قول بدی که این یه راز بین من و تو بمونه.
– باشه.
– خب یه شب یه صدایی از بیرون اتاقمون شنیدم. وقتی در رو باز کردم دو تا موجود گرد با قیافههای عجیب و غریب پشت در بودن.
– دو تا غول؟ مثل قصهها؟
– نه تاد. اونا واقعین ولی خیلی کوچک و با مزهن و هیچ خطری هم ندارن.
– اونا توی اتاق عمه لیزا زندگی میکنن؟
– نه اونا توی یه دنیای قشنگ دیگه زندگی میکنن که دشمنهای بد بهشون حمله کردن. از اتاق عمه لیزا میتونن به دنیای خودشون برن.
– تو هم اونجا رفتی؟
– آره. آخه اونا به کمکم نیاز دارن. اونا در اتاق عمه رو برام باز میکنن.
– میخوای با دشمنا بجنگی؟
– شاید.
– پس من رو هم ببر.
– کاش میشد با هم بریم. ولی نمیشه.
– پس تو هم نرو.
– تاد گفتم که اونا به کمک من نیاز دارن. اگه من کمکشون نکنم دشمن همه دنیاشون رو از بین میبره.
تاد ناراحت شد و گفت: پس قول بده همه چیزو برای منم تعریف کنی.
– قول میدم.
– دیشب خواب دیدم تو مریض شدی. خیلی مریض.
– پس به خاطر این ترسیده بودی؟
– قول بده مریض نشی.
– تاد آدما مریض میشن نمیتونم که قول بدم مریض نشم. ولی قول میدم مواظب خودم باشم. تازه خودت که میگی فقط خواب دیدی.
– نمیشه شبها پیشم بمونی؟
– اگه صبحها برم همه میفهمن که نیستم. به جاش صبحها با هم کلی بازی میکنیم.
– امشب هم باید بری؟
– فکر میکنم.
– ولی شاید تنهایی بترسم.
– تاد! بهانه نیار. اگه بیدار شدی و ترسیدی سر و صدا نکن. اگه سر و صدا کنی مادربزرگ و بقیه میفهمن و برام دردسر میشه. فقط آروم صدام بزن. سعی میکنم زود برگردم.
– یعنی وقتی توی اتاق نیستی صدات بزنم میشنوی؟
– نه ولی دوستام بهم میگن و اگه بتونم زود برمیگردم. تازه لازم نیست که هر شب تنهات بگذارم.
– قبل از اینکه بری برام کتاب میخونی؟
– معلومه. مثل همیشه اگه بتونم حتما برات کتاب میخونم.
تاد لبخند زد و نورا را بغل کرد و گفت: دوستت دارم.
– نورا هم تاد را بوسید و گفت: منم دوستت دارم.
آنچه خواندید بخش سیزدهم از رمان نورا و اتاق نیمه شب بود. این رمان به صورت اختصاصی توسط قصه دون نگاشته و منتشر میشود. انتشار محتوای این رمان توسط سایرین به هر شکلی از جمله انتشار آنلاین و کاغذی ممنوع است.