نورا و اتاق نیمه شب – بخش دوازدهم – زندان

رمان نورا و اتاق نیمه شب – بخش دوازدهم – زندان

باورش نمی‌شد. دو مأمور بدون اینکه با نورا حرفی بزنند یا به اعتراضش توجهی کنند او را از راهروهای تو در تو به اتاق تاریکی بردند که قابل مقایسه با اتاق طلایی نبود و به نظر می‌آمد زندان است. آن هم با نیروی مرموز خودشان بدون اینکه حتی به نورا دست بزنند.

با این حال، تنهایی نورا در زندان دوام زیادی نیاورد. نگهبان در را باز کرد و خطاب به نورا گفت: بیا بیرون. نورا که می‌دانست مقاومت فایده‌ای ندارد با صدایی آرام پرسید: کجا؟

نگهبان زندان جواب داد: راه بیفت. خودت می‌فهمی.

نورا در حالیکه اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود از روی زمین بلند شد و با صدایی بغض‌آلود گفت: برادر کوچولوم تنهاست. من… فقط می‌خواستم به شماها کمک کنم.

نگهبان که گویا کمی دلش نرم شده بود گفت: من نمی‌دونم چیکار کردی. ولی فکر نمی‌کنم اونقدرها هم که میگی بی‌گناه باشی.

نورا با شنیدن این حرف، برق امیدی در چشم‌هایش درخشید و گفت: ولی من کاری نکردم. دماغ دراز می‌دونه. من برای کمک اومدم.

در همین لحظه مأمور دیگری جلو آمد و با لحن تندی خطاب به نگهبان اول گفت: داری چیکار می‌کنی؟ زود باش.

نگهبان اول گفت: خیلی خب. مگه چه خبره؟ این زندانی رو که همین امروز آوردن. تازه فقط یه بچه‌س. نگهبان، صدای خود را پایین‌تر آورد و ادامه داد: میگه عالیجناب دماغ دراز…

نگهبان دوم گفت: بسه دیگه. دستور خود پادشاهه.

نورا رنگش از ترس پریده بود و دوباره اشک از چشم‌هایش جاری شد. اگر دماغ دراز او را فریب داده بود و ورود نورا به این دنیای ناشناس برنامه‌ریزی شده بود نباید نگهبان او را گناهکار می‌دانست. شاید هم تمام برنامه‌ریزی‌ها محرمانه بود و می‌خواستند به طور مخفیانه از او سوء استفاده کنند یا بلایی سرش بیاورند.

نگهبان اول که از شنیدن اسم پادشاه تعجب کرده بود گفت: خیلی خب. اصلا به من چه. ببرش.

***

وقتی پای نورا به تالار با شکوه و زیبایی رسید که با جمعیت قابل توجهی پر شده بود هنوز هم نمی‌دانست چه مجازاتی در انتظارش است. دخترک را به طرف تخت بزرگی که به نظر می‌آمد مخصوص پادشاه است هدایت کردند. نگاه نورا در کنار تخت به دماغ دراز افتاد، ولی پیش از اینکه فرصت کند از او کمک بخواهد صدای دیگری توجه نورا را به خودش جلب کرد:

– بابت اتفاقی که افتاد عذرخواهی ما رو بپذیرید. امیدوارم بتونیم ناراحتی ناشی از استقبال ناشایست‌مون رو جبران کنیم.

نورا که متوجه شد خطری در کار نیست نفس راحتی کشید. صدایی که شنیده بود ظاهرا متعلق به پادشاه دره ستاره‌های درخشان بود. تاجی که روی سر او بود هم نشان می‌داد با سایر حاضرین داخل تالار تفاوت داشت. با این حرف پادشاه، کم کم صدای همهمه حاضرین از گوشه و کنار تالار بلند شد.

دماغ دراز گفت: بزرگان دره ستاره‌های درخشان! خواهش می‌کنم ساکت باشید. پادشاه صحبت‌های مهمی دارند که باید به گوش همه شما برسه.

همهمه‌های داخل تالار آرام آرام فروکش کرد.

– بانو، عذرخواهی من رو هم بپذیرید.

با شنیدن واژه بانو دوباره همهمه حاضرین بلند شد.

– دوستانِ من، خواهش می‌کنم عجله نکنید. تا چند لحظه دیگه همه چیز رو متوجه خواهید شد. و دوباره رو به نورا کرد و ادامه داد: ما نباید شما رو تنها می‌گذاشتیم. البته که بانو و اعلیحضرت متوجه هستند مأمورین از این بابت تقصیری نداشتند.

در حالیکه طناب‌های پیرامون بدن نورا ناپدید می‌شدند نورا سنگینی نگاه‌های شگفت‌زده حاضرین را احساس می‌کرد.

پادشاه با لبخند گفت: افتخار دارم بعد از مدت‌ها بانوی جدید رو به شما بزرگان دره معرفی کنم. امروز بانو نورا برای کمک به ما، به دره زیبای ستاره‌های درخشان قدم گذاشتن.

چیزی نگذشت که صدای همهمه به صدای شادی و خوش‌آمدگویی بزرگان حاضر در تالار تبدیل شد. نورا هم بعد از اتفاقاتی که طی چند دقیقه قبل برایش افتاده بود به زحمت توانست با لبخند کوچکی پاسخ آن‌ها را بدهد. هیجان و صداهای حاکم بر تالار آنقدر زیاد بود که زبان نورا بند آمده بود و نمی‌دانست چه عکس‌العملی نشان بدهد.

پادشاه که متوجه دست‌پاچگی نورا شده بود رو به دماغ دراز گفت: فکر می‌کنم بانو ترجیح می‌دن کمی استراحت کنند، لطفا بانو رو به اتاقشون هدایت کنید.

نورا برای لحظه‌ای خجالت را کنار گذاشت و گفت: من خسته نیستم. بهتر نیست کارمون رو شروع کنیم؟

حاضرین در تالار همگی با شنیدن این حرف از زبان نورا ساکت شدند. نورا که با خودش فکر کرد شاید حرف بدی زده باشد بلافاصله اضافه کرد: اِم… دماغ دراز گفته بود وقت زیادی نداریم.

دماغ دراز گفت: اعلیحضرت، بانو علاوه بر نگرانی در مورد سرزمین ما نگران برادر کوچکشون هم هستن و همینطور نگران هستن کسی متوجه عدم حضورشون در دنیای خودشون بشه.

پادشاه لبخندی زد و گفت: با این حال بانو رو به اتاق خودشون ببرید من هم لحظاتی دیگه به شما ملحق می‌شم تا هم بانو کمی استراحت کنند و هم در مورد مسائل موردنیاز گفتگو کنیم.

***

نورا روی تخت با شکوهی که کم از تخت فرمانروایان خیالی داستان‌ها نداشت نشسته بود و در حالیکه لبخندی روی لبش نقش بسته بود به دماغ دراز گفت: فکر کردم دیگه کارم تمومه یا… قراره بلایی سرم بیارید.

دماغ دراز گفت: معذرت می‌خوام بانو. اتفاقی که امروز افتاد واقعا نابخشودنی بود.

نورا گفت: خب، خودم هم نباید سر و صدا راه می‌انداختم. به حرفت گوش نکردم.

در همین لحظه پادشاه همراه با دو ملازم روی تختی که در هوا معلق بود وارد اتاق شد. نورا به احترام پادشاه از روی تخت خود بلند شد و ایستاد. تخت پادشاه به آرامی روی کف اتاق فرود آمد و همراهان پادشاه با اشاره او، اتاق را ترک کردند.

پادشاه گفت: بنشین دخترم! از اتاقت راضی هستی؟

نورا در حالیکه از روی خجالت نگاهی به اتاق می‌انداخت تا از نگاه پادشاه فرار کند گفت: به… به نظرم عالیه. ممنون.

پادشاه گفت: ما باید از شما ممنون باشیم. شما با حضور در دره ستاره‌های درخشان، خودتون رو به خاطر ما به خطر انداختین. درست مثل بانو لیزا. همونطور که می‌دونید بانو به ما خیلی کمک کردن. ولی متأسفانه ایشون رو زود از دست دادیم.

نورا گفت: من فقط عکس عمه لیزا رو دیدم. ولی مطمئنم دختر شجاعی بوده. امیدوارم بتونم مثل اون از عهده این مسئولیت بربیام.

پادشاه گفت: حتما می‌تونی.

در همین لحظه یکی از همراهان پادشاه وارد اتاق شد و گفت: اعلیحضرت، زبون دراز اجازه ورود می‌خوان.

دماغ دراز گفت: زبون دراز؟ اون که الآن باید در دنیای بانو باشه.

نورا با نگرانی گفت: حتما اتفاقی افتاده.

پادشاه بلافاصله گفت: زودتر بگو بیاد.

همین که زبون دراز وارد اتاق شد گفت: اعلیحضرت، بانو باید زودتر اینجا رو ترک کنن.

نورا گفت: چی شده؟

زبون دراز گفت: برادرتون، بیدار شده.

پادشاه گفت: پس عجله کنید، بانو رو به دروازه طلایی منتقل کنید.


آنچه خواندید بخش دوازدهم از رمان نورا و اتاق نیمه شب بود. این رمان به صورت اختصاصی توسط قصه دون نگاشته و منتشر می‌شود. انتشار محتوای این رمان توسط سایرین به هر شکلی از جمله انتشار آنلاین و کاغذی ممنوع است.

فهرست رمان نورا و اتاق نیمه شب

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *