داستان شیر و موش

داستان شیر و موش برگرفته از شعری از ایرج میرزا

داستان شیر و موش برگرفته از اشعار ایرج میرزا است و آنچه در ادامه این مطلب می‌خوانید بازنویسی ساده و امروزی این حکایت توسط قصه دون است.


روزی روزگاری شیری در یک جنگل خوابیده بود. در همان حال، موش کوچکی سراغ شیر رفت و در نزدیکی او شروع به بازی و جست و خیز کرد. موش بازیگوش از سر و دوش شیر بالا می‌رفت و آنقدر گوش شیر را گاز گرفت که عاقبت شیر از خواب شیرین بیدار شد.

شیر که از سر و صدا و رفتار بچه موش ناراحت شده بود با حرکتی سر موش را در پنجه گرفت و می‌خواست با یک فشار موش را زیر پنجه خود له کند و او را به زمین بکوبد. اما پیش از این کار رو به موش گفت: ای موش کم ارزش و کوچک! با دُم شیر بازی می‌کنی؟

موش که تا همین چند لحظه قبل، مشغول بازیگوشی بود حالا وحشت‌زده خودش را میان چنگال شیری قوی و خشمگین اسیر می‌دید. پس به گریه و زاری افتاد و به شیر التماس کرد: ای شیر! تو سلطان حیواناتی و من یک موش که در برابر بزرگی سلطان حیوانات اصلا به حساب نمی‌آید. شیر باید با شیر بجنگد و در افتادن با موش را به گربه‌ها بسپارد. من اشتباه کردم و تو بزرگی، امیدوارم مرا ببخشی. دل شیر از التماس و ناله بچه موش به رحم آمد، پنجه‌اش را باز کرد و موش را رها کرد.

اتفاقا چند روز بعد چنین بلایی بر سر خود شیر آمد. یک شکارچی که به دنبال شکار گرگ بود در همان اطراف دامی برپا کرده بود. اما در عوض، شیر به جای گرگ در تله شکارچی افتاد.

موش که از حال و روز شیر با خبر شد برای آزاد کردن او با عجله به سراغش رفت و بندهای دام را با دندان‌هایش جوید تا شیر از دام رها شد.

این داستان که از قند شیرین‌تر است چند نکته پندآموز دارد:

اول: اگر قوی نیستی با قوی‌تر از خودت جنگ نکن و سر به سرش نگذار.

دوم: بخشیدن خطای دیگران و گذشت از طرف بزرگان، موضوعی خوب و پسندیده است.

سوم: باید در برابر خوبی دیگران قدرشناس و سپاسگزار بود.

چهارم: هرکسی که خوبی یا بدی می‌کند در واقع خوبی یا بدی را در حق خودش می‌کند. همانطور که وقتی شیر موش را رها کرد باعث شد هنگام گرفتاری خودش از دام شکارچی رها شود.

پنجم: دیگران را کوچک و بی‌ارزش نشمار. چرا که گاهی اوقات ممکن است کوچکترها هم به حال تو مفید و سودمند باشند. آنچنان که در این دنیا، موش کوچک و ضعیفی می‌تواند باعث رهایی یک شیر شود.

شعر اصلی حکایت شیر و موش از ایرج میرزا

بود شیری به بیشه‌ای خفته / موشکی کرد خوابش آشفته

آن قدر دورِ شیر بازی کرد / در سر دوشش اسب‌تازی کرد

آن قدر گوش شیر گاز گرفت / گه رها کرد و گاه باز گرفت

تا که از خواب، شیر شد بیدار / متغیّر ز موش بدرفتار

دست برد و گرفت کلّه موش / شد گرفتار موش بازیگوش

خواست در زیر پنجه له کندش / به هوا برده بر زمین زندش

گفت ای موش لوس یک قازی / با دُم شیر می‌کنی بازی؟

موش بیچاره در هراس افتاد / گریه کرد و به التماس افتاد

که تو شاه وُحوشی و من موش / موش هیچ است پیشِ شاه وحوش

شیر باید به شیر پنجه کند / موش را نیز گربه رنجه کند

تو بزرگی و من خطا کارم / از تو امید مغفرت دارم

شیر از این لابه رحم حاصل کرد / پنجه واکرد و موش را ول کرد

اتفاقاً سه چار روزِ دگر / شیر را آمد این بلا بر سر

از پیِ صید گرگ یک صیاد / در همان حول و حوش دام نهاد

دام صیاد گیرِ شیر افتاد / عوض گرگ شیر گیر افتاد

موش چون حال شیر را دریافت / از برای خلاص او بشتافت

بندها را جوید با دندان / تا که در برد شیر از آن جا جان

این حکایت که خوشتر از قند است / حاوی چند نکته از پند است

اولاً گر نیی قوی بازو / با قوی‌تر ز خود ستیزه مجو

ثانیاً عفو از خطا خوب است / از بزرگان گذشت مطلوب است

ثالثاً با سپاس باید بود / قدرِ نیکی شناس باید بود

رابعاً هرکه نیک یا بد کرد / بد به خود کرد و نیک با خود کرد

خامساً خلق را حقیر مگیر / که گهی سودها بری ز حقیر

شیر چون موش را رهایی داد / خود رها شد ز پنجه صیاد

در جهان موشک ضعیف حقیر / می‌شود مایه خلاصی شیر

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *